او بر می خیزد… (قسمت سوم)

داستانی جذاب درباره افسانه تبعید شدگان

همیشه انتخاب ها بین بد و بدتر بوده است اما این روزهای من ،وقتی دلم می خواهد از جهنم قبرستان بگریزم ؛مسیر تاریک اینجا تا کلبه ی کوچکم در عمق جنگل مرا به انتخاب بین نفرت انگیز و دردناک تر وا می دارد.تعفن جسدها به یک طرف و مسیر تاریک و پر از درختان خشکیده و شاخه های تیزشان طرفی دیگر…
تا بخواهم به کلبه برسم روی تنم می شود جایی برای یادگاری نوشتن های شاخه های نامرد…بعضی هاشان چنان در گوشت تنم فرو می روند که فکر می کنم یکی از آن خرسواران بد ذات هستند و در قالب شاخه ای می خواهد کمی به مجازات هایم اضافه کند…
بالاخره به جنگل می رسم و دردها و زخم هایم آنقدر سوزش دارد که برای هزارمین بار فکر می کنم و تصمیم می گیرم همه چیز را تمام کنم.سراغ تیز ترین چاقوی کنج کلبه می روم.آنقدر تیز است که می شود قفل آهنین را هم دو نیم کرد.کورمال کورمال چاقو را زیر لاشه ی موش ها پیدا می کنم.مقابل پنجره می نشینم و زیر اندک نوری که از کرم های شبتاب نصیبم شده با نوک چاقو قلبم را نشانه می گذارم.صدای تپشش را می شنوم…تندتر از همیشه می زند.انگار او هم مثل من احمق است و فکر می کند ….فکر می کند که….چشمانم را می بندم …کجا خوانده ام آدمی به امید زنده است و من با امید به مرگ امیدوارم….چاقو را با هر دو دست عقب می برم و مقابل تپش های دیوانه وار قلبم به سرعت حرکت می دهم…به سمت قلبم….تکه ای گوشت فاسد و سمج منتظر تیغه تیز است و من آن را به آرزویش می رسانم…..

Rating: 1.0/5. From 1 vote.
Please wait...

6 thoughts on “او بر می خیزد… (قسمت سوم)

  1. اما من به امید به مرگ امیدوارم 👌

    No votes yet.
    Please wait...
    1. 🙂

      No votes yet.
      Please wait...
    2. داستان تموم شده دیگ؟

      No votes yet.
      Please wait...
      1. نه هنوز خخخخ

        No votes yet.
        Please wait...
  2. بسیار عالی

    No votes yet.
    Please wait...
    1. ممنون

      No votes yet.
      Please wait...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.