او بر می خیزد…(قسمت پنجم)


نور محوی از پشت ابرها نشان از آمدن روز جدیدی را می دهد…از کلبه بیرون می زنم .به آسمان خیره می شوم ابرهای تیره با پوزخند مقابل خورشید صف کشیده اند و نمی گذارند یک پرتوی باریک به من بتابد…قدم می زنم و هم زمان ابرها همگام با من می آیند…
تن خسته ام را تا خرابه های نزدیک مرداب می کشم.نمیدانم این خرابه ها متعلق به کیست؟؟لابه لای وسایل چشمم به شی ای براق می افتد.. قلبم دوباره جان می گیرد و کودکانه امیدی درونش شکل می گیرد…با قدم هایی سست نزدیک می شوم و با دستانی لرزان شی را بر می دارم…باورم نمی شود …یک آینه…آینه ای شکسته و پر از غبار درون دستانم قرار دارد و کافی ست کمی آن را به سمت بالا بگیرم تا بتوانم پس از سال ها خودم را ببینم…تمام تنم از رعشه ای عجیب می لرزد و من آینه را تکان می دهم …و به آدم درون آینه خیره می شوم…به موجودی عجیب که صورتش پر از حفره است…حفره هایی برای دیدن…حفره هایی برای بوییدن…برای بلعیدن..
نفسم بالا نمی آید…به روده ی خشک شده که گوشه لبم گیر کرده دست می کشم.آخرین غذایم دو شب پیش روده کلاغ های مرده بود…
آینه را عقب تر می برم…با دست دیگر به موهایم دست می کشم…موهایی که چیزی فراتر از سپیدی را به نمایش می گذارد…هم پیر شده ام و هم جوانم…تنافض عجیبی در مرد درون آینه داد می زند…آنقدر داد می زند که سرم گیج می رود و آینه از دستانم سر می خورد و به هزار تکه تبدیل می شود…چشم ها و و بینی و دهانم در تکه های جداگانه روی زمین پخش می شوند و من مات خال گوشتی ای هستم که زیر چشم چپم خوراک موریانه ها می شود …

No votes yet.
Please wait...

2 thoughts on “او بر می خیزد…(قسمت پنجم)

  1. خیلی توصیف جذاب و ریزبینانه ای داشت از چهرش.

    No votes yet.
    Please wait...
  2. Buy Vigora Online Synthroid Without Rx buy viagra Discount Viagra Canada Medicamentos Viagra

    No votes yet.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.