خط نگاه…

نویسنده:s.z.m

انگار سرزمینی ناشناخته بود و این ناشناخته بودن را همه جا با خود یدک میکشید 
وقتی به عمق این حرف رسیدم که دیگر نبود یادم نمی آید غروب بود یا ستارگان در آمده بودن فقط می دانم دیگر پیدایش نکردم … 
وقتی خط نگاهش را دنبال می کردی یا به غروب میرسیدی یا به ستارگان لبخند میزد و خیره میشد

حالا من سر جای همیشگیش نشسته ام و خط نگاهم غروب آفتاب است و دارم لبخند میزنم ولی نمی دانم چرا 
فقط می دانم او را دوست دارم مثل پرنده در قفسی که شکوفه گیلاس را

اگه فهمیدید چی به چی شد ضریب هوشیتون بالای ۱۸۰ می باشد. 🙂

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

6 thoughts on “خط نگاه…

  1. چقدر این داستان زیبا بود چقدر

    No votes yet.
    Please wait...
  2. واقعا جالب بود

    No votes yet.
    Please wait...
    1. بله اصلا هم که شما نویسنده داستان نیستید هههه

      No votes yet.
      Please wait...
      1. نه دیگه من نویسنده نیستم

        No votes yet.
        Please wait...
        1. هههه

          No votes yet.
          Please wait...
  3. واقعا آدمایی که هوششون بالای ۱۸۰ فقط می فهمن

    No votes yet.
    Please wait...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.