هلنا (قسمت سوم)

هلنا جستی زد و از تخت پایین آمد از اتاق بیرون رفت ولی پدرش قبل از او خانه را ترک کرده بود. به سمت در دوید با موهایی آشفته و پاهایی برهنه .
مادرش که از سر درد اصلا متوجه حضور دخترش نشده بود روی صندلی لم داده بود و سرش را محکم در دستانش فشار می داد به امید اینکه راهی پیدا کند برای فرار از این خانه .
هلنا اما از خانه خارج شد پدرش هنوز آنقدر دور نشده بود هلنا صدایش زد ،ایستاد بدون اینکه برگردد گفت: هلنا برگرد خانه فعلا نمی خواهم جوابی به سوالاتت بدهم . پدرش انقدر محکم حرف زد که هلنا مجالی برای اعتراض پیدا نکرد فقط به پدرش خیره شده بود تا حالا انقدر خوب به پدرش درحال راه رفتن خیره نشده بود چقدر آرام و شمرده شمرده راه می رفت مثل آقایان جنتلمنی که هلنا در کتاب ها خوانده بود به راستی اگر هلنا کتاب نمی خواند چطور باید فرق بین آقای جنتلمن و غیر آن را می فهمید.

در آن حوالی که خانه ای جز خانه آن ها نبود و هیچ دوست و آشنایی هم نداشتن که به آن ها سر بزند و تنها دوستان هلنا درختان و گیاهان جنگل بود برای خود هلنا هم عجیب بود که چرا هیچ وقت کنجکاو نشده بداند آن طرف جنگل چه چیز هایی هست آیا روستا ها یا شهر ها همانطوری هستند که در کتاب ها نوشته یا متفاوتند هلنا فقط یک بار آن هم در بچگی خانواده ای را دیده بود که از سرزمین کوتوله ها به آن سوی جنگل می خواستن بروند که در بین راه گم شده بودند و هلنا در جنگل با آن ها برخورد کرده بود البته آن موقع پدرش ماجرا را فهمیده بود و خودش خانواده را به آن سوی جنگل راهنمایی کرده بود ولی آنها دیگر برنگشتن با اینکه به هلنا گفته بودند برمی گردیم تا به تو دختر زیبا سری بزنیم ولی هرگز این حرف ها عملی نشد و هلنا سال ها به آن ها فکر می کرد و انتظار می کشید ولی هیچ وقت یک بار نخواسته بود از جنگل عبور کند انگار یک چیز عجیب او را اینجا نگه میداشت حالا او داشت از پشت سر به پدرش نگاه می کرد تا اینکه پدرش انقدر دور شد که در برابر چشمان هلنا محو شد. 
هلنا به خانه برگشت به سمت مادرش رفت. کمی با او حرف زد آرامش کرد و مادرش را قانع کرد که برود بخوابد.
هلنا بعد از اتمام کار های خانه به بیرون رفت در جنگل آرام قدم میزد و با خودش حرف میزد ذهنش پر از سوال های بی جواب بود 
چرا پدر لبخند زد؟ 
چرا من از آن سایه انقدر که مادر می ترسد نمی ترسم ؟
چرا حاضر نیست خانه را عوض کند ؟ 
انقدر کلافه شده بود از بی جوابی که داشت سوالاتش به آسمان میرسید چرا آسمان گرفتس ؟ چرا باران نمی آید؟ 
هلنا سرما میخوری بهترس بگردی به خانه .
صدای پدرش بود. هلنا به سمتش برگشت و بی صدا به سمتش گام برداشت. 
پدر دیشب …؟ 
می دانم به دنبال جوابی فقط فراموشش کن. 
می دانم نمی توانم انکارش کنم ولی تو دیشب را از خاطرت محو کن …
هلنا که حالا بیشتر در عمق گیجی فرو رفته بود گفت : آخر برای چی ؟ آن سایه چیست پدر ؟ 
تو حتی خانه را که هیچ حاضر نشدی اتاق مرا عوض کنی ؟! تو از آن سایه نمی ترسی ؟؟!! 
این را خوب می دانم ولی به من بگو چرا من از آن سایه نمی ترسم ؟ می دانم جوابش پیش توست پدر من امروز به یاد آوردم که در کودکی هم آن سایه را دیده بودم این را به مادر نگفتم که بترسد درست یادم نمی آید اما انگار با آن سایه حرف میزدم.
نفس های پدرش تند شدن و با تعجبی که تمام وجودش را گرفته بود گفت ..هلنا ؟ تو… چطور ؟ 
اوه خدایا چه اشتباهی باید فکرش را می کردم که روی تو اثر نمی کند. 
هلنا که دیگر طاقتی برایش نمانده بود بیشتر به سمت پدرش رفت وگفت : بگو پدر بگو پدر 
پدرش که آرام تر شده بود گفت : صبر کن هلنا صبر کن دو روز دیگر تولد ۱۸ سالگیت است در نیمه شب  که همه چیز آرام گرفته و آسمان و ستارگان که نظاره گرند همه چیز را به تو خواهم گفت بعد از آن شب هلنا به لحظه شماری افتاده بود انگار هرچه بیشتر منتظر باشی ثانیه ها هم بیشتر لج می کنند و با عشوه راه می روند ولی هرچه بود گذشت 
امروزتولد هلنا بود مادرش کیک پخته بود و هلنا انتظار داشت مثل هر سال هدیه پدرش کتاب باشد وقتی هلنا هدیه ها را باز کرد مادرش یک لباس زیبا برایش دوخته بود واما جعبه کادوی پدرش کوچک تر از کتاب بود هلنا  بازش  کرد یک روبان سر بود با یک دسته موی خرمایی اول هلنا فکر کرد موهای خودش هستند وقتی خوب به آنها نگاه کرد داشت تفاوتشان می فهمید جنس موهای هلنا نرم تر از این دسته مو بود ولی مادرش که به این تفاوت نرسیده بود خنده ی سر داد و به شوهرش برای این فکر تبریک گفت که چقدر تنوع جالبی بود این کار. اما پدرش به لبخند کوچکی اکتفا کرد و خیره به دسته مو شده بود. هلنا منتظر نیمه شب بود نیمه شبی که مغزش را از سوال و قلبش را از این طوفان که نمی دانست از کجا شروع شده نجات میداد و اما تیک تاک ساعت بالاخره به نیمه شب رسیده بودن انگار زمان هم مثل هلنا دیگر خسته شده بود .
آرام و بیصدا از اتاقش بیرون آمد گاهی تخته های چوبی زیر پایش به جیر جیر می افتادند.
به هر تر تیبی بود بالاخره از خانه بیرون رفت دسته مو در دستش بود و روبان را به موهایش بسته بود ….

No votes yet.
Please wait...

1 thought on “هلنا (قسمت سوم)

  1. ما منتظر قسمت بعد هستیم

    No votes yet.
    Please wait...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.